راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

ماجراهای رامیلا

        یه ماجرای جدید از فرشته کوچولوی ما :  17/7/90 من سر کار بودم که طبق هر روز که زنگ میزدم خونه مادربزرگ رامیلا تا حال و احوالی بپرسم و کمی هم با رامیلا صحبت کنم، زنگ زدم بعد از حال و احوالپرسی معلوم شد که زن دایی رامیلا زنگ زده و گفته دایی تایماز خوب نیست و بستری شده بیمارستان تا ازش آزمایش بگیرن و ببینن چه مشکلی داره. بعد از پیگیری متوجه شدیم که جواب آزمایشش رو دادن و معلوم شده که سنگ کلیه داره، این ماجرای دایی رامیلا . از طرف دیگه خاله بابا اتا هم حالش خوب نبود و چهارشنبه هفته قبل بستری شده بود بیمارستان بعد چون حالش بعد میشه می برنش CCU بستریش...
4 آبان 1390

ناز کردن های رامیلا خانم

حدود یک هفته ای هست که این برنامه جوجو کوچولوی ما شده، ماجرای از این قرار که روز 16/7/90 شنبه بود که رامیلا خانم تا ساعت 4 صبح بیدار موندو رو تخت بالا و پایین می پرید ساعت 4 هم که میخواست بخوابه اینقدر جابجا می شد و تکون می خورد که تا صبح اصلاً نخوابیدم از اونور هم باید ساعت 6 بیدار می شدم تا حاضر بشیم و صبحانه بخوریم تا بریم سرکار از اونجایی که اصلاً نخوابیدم دم صبح خوابم برد و هر چقدر ساعت زنگ زد متوجه نشده بودم وقتی پریدم از خواب ساعت 6:30 صبح شده بود تا بلند شدیم و آماده شدیم که بریم سرکار ساعت 7 بود راستی یادم رفت که بگم بابا اتا هم چون مأموریت رفته بود وقتی برگشت ساعت 12:30 شب شده بود ب...
4 آبان 1390

عکسهای از یکی یکدونه مامان

              این هم عکس رامیلا و یاس مینا جون که یاس مینا خانم دختر عموی مامان ناناز کوچیکترین نوه است و توی این عکس  3 سالشه .               این عکس آوا جان دختر دختر عمه مامان ناناز که 4 سالشه .             این عکس علی پسر عموی رامیلا که اینجا 4 یا 5 ماه بود .           ...
1 آبان 1390

بدون عنوان

یه چند وقتیه دل و دماق نوشتن ندارم راستش قبلاً گفته بودم خاله همسرم مریض و بیمارستان بخش ICU بستریه روز چهارشنبه صبح حالش بهم می خوره و فوت می کنه ما هم تا امروز گیر مراسم بودیم و فردا هم یه مراسم براش گرفتن که تمام کسانی که نتونستن یا نرسیدن به مراسم خودشونو برسونن بیان مراسم یادم رفت بگم آخه خاله رو بردن شهر خودش و به خاک سپردنش. این چند وقته رامیلا هم خیلی اذیت شد البته من هم خیلی اذیت کرد حالا هم متوجه شدم دختر گلم مریض شده و اون اذیت کردنهاش پیش زمینه سرماخوردگیشه بوده .   ...
1 آبان 1390

شیرین زبون مامان

  یه شعر بامزه من و بابا اتا برای رامیلا می خونیم که رامیلا خانم هم جواب میده :     من و بابا اتا می گیم : آی قربونش آی قربونش . رامیلا جواب میده : بله باز من و بابا اتا میگیم : مامان ساناز قربونش یا بابا اتا قربونش . بعد دیروز برای اولین بار من و بابا اتا که اینو خوندیم رامیلا در جواب گفت : من و بابا اتا گفتیم : آی قربونش آی قربونش . رامیلا جواب داد : بابا اتا قربونش یا مامان ناناز قربونش . با اوج خستگیمون بیهوش شدیم وقتی اینو گفت .   ...
24 مهر 1390

اسباب بازی های جدید

من و بابا اتا به خاطر خاله جون که مریض و بیمارستان بستری شده حدود 10 تا 15 روزی هست که وقتی رامیلا صبح زود میذاریم خونه آناجون دیگه تا بعدازظهر نمی بینیمش من چون به خاطر تایم شیر زودتر می رم خونه ولی الان دیرتر می رم رامیلا عادت کرده، دیروز 23/7/90 صبح که گذاشتیمش خونه آناجون خواب بود وقتی بیدار شده شروع کرده بازی کردن و غذا خوردن تا من برم سراغش طبق روال هر روز سر ساعت 2 منتظر من بود که برم خونه ولی به خاطر خاله همسرم رفتم ملاقات از ساعت 2 تا وقت ملاقات که بقیه اومدن سر پا بودم و خیلی خیلی بهم فشار اومده این چند روز خیلی خیلی خسته هستم خلاصه اینکه وقتی بعد از ملاقات رفتیم سراغ دخترکم ساعت حدودای 6 یا 7 شده بود که خیلی دیرتر از...
24 مهر 1390